خرید بک لینک
من اینجا بچه زن بابامخودت مراقب چیز هایی که بهم دادی باش!هیچ کس نمی دونه بابتشوناز یه دریای طوفانی گذشتمدست خالی با مرکبی آزردهاز جهل روزگار...و بناحق چه ظلمی در مقابلعشق، مهر و آرامشم دریافتکردم و می کنم...گناه من نیست که پر عشق و بازتاب مهر توامبیا دنبالم منو ببر جایی کهباید باشمجایی که آدم ها از سعادتسلامت و زیبایی هم خوشحال می شن، جایی که وظیفهعشقه ومعرفت!جایی که می دونن این یهوجب خاک برای طمع نیستبرای صلح و زندگی بهترههیچ کس نمی دونه ما تو ذهن خودمون و ذهنیت های دیگراناسیریمطمع، حسد،کینه و...صفات ناقص و بیماری هاییرو میسازه که همه در چهار چوبضرورت های فرضی انسانیآفریده میشن...هیچ چیز واقعیت ندارهجز تو، من و جانی که جز خیر و برکت نیستدست های معجزه گرتوباز هم روی شونه های زخمینحیف و آزده ام بذار تا باتکیه به تو باز هم بر فراز تمامتیرگی ها به نور برسم... + نوشته شده در  جمعه ۳ آذر ۱۴۰۲ساعت 1:54&nbsp توسط یواشکی  | 

برچسب: نویسنده: طاها فراهانی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 19:15

صفحه بندی